تبليغاتX
مرد تنها (روزگارم مرد با تمام خاطراتش)

مرد تنها (روزگارم مرد با تمام خاطراتش)

www.newroz.webnode.com++++www.abry6465.blogfa.com

(گریه میکنم
کسی جواب گریه مرا نمیدهد
زخم خورده ام ولی میان جمع
یک نفر برای زخمهای دل دوا نمیدهد
چرخ میخورم به لابه لای قلبهای کاغذی
یک نفر در این میانه
بوی آشنا نمیدهد
با دلی شکسته
از جماعتی گسسته
رو به سوی خویش میروم
روبروی آینه حرف میزنم
گریه میکنم
آینه به حرفهای من گوش میدهد
گریه میکند)

+ نوشته شده در  چهارشنبه 2 آذر1390ساعت 19:32  توسط ارکان  | 

نکاتی کوچک از مردانی بزرگ

رگ اجل یکایک از این گله می برد

                        وین گله را ببین که چه آسوده میچرد

چند سخن کوتاه از مردانی بزرگ :

انسانها یگانه حیواناتی هستند که من از آنها سخت وحشت دارم(برنارد شاو)

به من بگو برای چه شخصی احترام قائلی تا بگویم چگونه انسانی هستی  (کارلایل)

فحش دلیل آن کسانیست که حق ندارند (روسو)

همیشه حق با کسی نیست که بهتر سخن میگوید (مثل آفریقایی)

به ضرورت آمدم در این جهان به حیرت زیستم و به کراهت میروم (افلاطون)

آدم بدبخت همه ابزار خوشبخت شدن را دارد به جز اراده

به عقب نگاه نکنید چون ممکن است خوشبختی را که رو به سوی شما دارد از دست بدهید

دوست کسی هست که من میتوانم جلوی او با صدای بلند فکر کنم

مرا کم دوست بدار اما طولانی (کریستوفر مارلو)

خطا کردن یک کار انسانیست اما تکرارش کارحیوانی (آناتول فرانس)

کسی که یک بار مرا فریب میدهد برای او ننگ است اما کسی که دو بار مرا فریب میدهد برای من ننگ است

ما کارهای احمقانه ای که در زندگی انجام میدهیم به نام تجربه به رخ دیگران میکشیم

نتیجه اراده ضعیف حرف است و نتیجه اراده قوی عمل

+ نوشته شده در  چهارشنبه 2 آذر1390ساعت 19:31  توسط ارکان  | 

داستان

وقتی کار ساختن دنیا تمام شد قرار شد طول عمر موجودات روی کره زمین را هم معلوم کنند اول الاغ آمد و پرس و جو کرد که چه مدت باید روی کره زمین زندگی کند به او گفته شد: سی سال

بعد از او سوال کردند : آیا کافی است؟

الاغ جواب داد:خیلی زیاد است فکرش را بکنید سی سال آزگار باید بارهای سنگین را از جایی به جایی دیگر ببرم مثلا کیسه گندم را به آسیاب ببرم حاصل این زحمت نان برای دیگران و شلاق ولقد  برای من است

یک عمرحمالی بیهوده خواهش می کنم چند سالش را کم کنید !

به الاغ رحم کردند و عمرش را  به دوازده  سال  تقلیل دادند او هم خوشحال شد و رفت بعد سگ از راه رسید

از او پرسیدند می خواهی چند سال زنده بمانی؟

 برای الاغ سی سال زیاد بود حتما برای تو خوب است 

سگ در جواب گفت چه فکر اشتباهی.می دانید چقدر باید سگ دو بزنم از حال میروم وقتی هم که پیر شوم وصدایم را از دست بدهم و دیگر نتوانم پارس کنم و دندانهایم قادر به گاز گرفتن نباشد چه از من باقی میماند دیگربرای هیچ  کسی فایده ای ندارم  به جای پارس  کردن باید زوزه بکشم و مثل مار از گوشه ای به گوشه دیگر بخزم

تا این که عمرم تمام شود خواهش میکنم به من رحم کنید 

عجز و التماس سگ موثر بود و عمر او به هجده  سال کاهش یافت

سگ رفت و میمون وارد شد به میمون گفتند توازاینکه سی سال زندگی کنی خوشحال خواهی شد تو که مثل الاغ خر حمالی نمی کنی و مانند سگ مجبور نیستی یک عمر سگ دو بزنی  حتما سی سال برای تو عمر مناسبی است !

میمون گفت

اصلا این طور نیست من باید مدتی طولانی برای خنداندن مردم ادا و اطوار در بیاورم با کارهایم باعث میشوم که دیگران بخنندند اما در دلم پر از غم است 

 باید بگویم که در پس این ادا واطوارها اندوه نهفته است

من اصلا تحمل سی سال زندگی را ندارم خواهش میکنم چند سالش رو کم کنید

به او بیست سال زندگی اعطا شد

بالاخره انسان  سرحال و قبراق ظاهر شد و خواست طول عمرش را بداند به او گفته شد به تو سی سال زندگی اعطا می شود آیا کافی است؟

انسان با صدای بلند اعتراض کرد درست موقعی که تازه خانه ام را ساخته ام اجاقم را روشن کرده ام و منتظرم میوهای درختانی را که کاشته ام بچینم خلاصه وقتی تازه  دارم نفس راحتی میکشم  باید بمیرم نه نه خواهش می کنم عمر م را طولانی ترکنید

 باشد هجده  سال از عمر الاغ هم به تو اعطا میشود

نه کافی نیست

خیلی خوب دوازده سال  از عمر سگ که سگ نخواست  نیز به عمر تو افزوده میشود

نه هنوز کم است

خوب ده سال باقی مانده از عمر میمون نیز به تو داده می شود

 به شرط اینکه دیگر بیشتر از این توقع نداشته باشی

انسان با اینکه هنوز راضی نشده بود انجا را ترک کرد

 بدین ترتیب انسان به عمری هفتاد ساله دست یافت

 او سی سال اول زندگی راکه دوران رشد و جوانی است با سلامت وشادابی کار وزندگی می کند هجده  سالی را که از عمر الاغ به او بخشیده شده مثل خر کار می کند و  دوازده سالی را که از زندگی سگ به او رسیده    سگ دو میزند  نق میزند و پاچه این و آن را میگیرد  با این که دیگر دندانی برایش باقی نمانده است وقتی این دوره ها تمام شد نوبت ده سال میمون می رسد انسان در این دوره دوباره به حالت کودکی بر می گردد وکارهایی بچه گانه می کند کارهایی که حتی به نظر بچه ها هم احمقانه می اید و باعث مضحکه خودش و خندادن مردم میشود

+ نوشته شده در  چهارشنبه 2 آذر1390ساعت 19:30  توسط ارکان  | 

خداحافظ گل همواره در یادم

آه ای دل غمگین که به این روز فکندت ؟

فریاد که از یاد برفت آن همه پندت

ای مرغک سرگشته کدامین هوس آموز

بی بال و پرت دید و چنین بست به بندت

آه ای دل دیوانه هزار بار نگفتم

با سنگدلان یار مشو میشکنندت

کی گمان بردمی که در فرجام

  زهر ناکامیم   نهد در کام

****

 می بینمت هنوز به دیدار واپسین

با گریه ات گفتی که ...  خدا نخواست

غافل از این که خدایم تو بودی ای عزیز

 حالا به من بگو که خدا چرا نخواست

+ نوشته شده در  چهارشنبه 2 آذر1390ساعت 19:29  توسط ارکان  | 

عجیب دنیایی است چشمانت

دنیای زیباییست

نگاهت را می گویم

بسیار زیباست دنیایی را که به من می بخشد

آرامشی که بر این سرزمین حکم فرماست جای دیگر نمی توان یافت

کاش همیشه شاد باشی

 که هنگامی که در نگاهت شادی موج می زند در سرزمین چشمانت همیشه روز است و در سرزمین دل من جشن و سرور بر پاست

وای بر آن روز که غم بر چشمانت غالب شود در سرزمین زیبای چشمانت شب های ابری خود نمایی می کنند و سرزمین دل من، مملو می شود از وجود های ماتم زده.

زیبایم

بخند که خنده ات به همه جهان می ارزد، ولبخندت فرشته نجات دهنده دل های ماتم زده است.

و دل من یکی از آن  ماتم زده های منتظر است؛ منتظر همان فرشته ی زیبای منجی؛

مهربانم

 هیچ زمانی بالاتر از زمانی نیست که می آیی و دو بال زیبایت را بر سرم می گسترانی و از نور خورشید محبتت منشوری می سازی و به تمام وجودم هدیه می دهی.

بهترینم

هیچ مکانی نمی تواند در دنیا بالاتر از هم جواری تو وجود داشته باشد؛ مکانی که شادی و سرور، لبخند های مخفیانه، نگاه های ملتمسانه و خنده های آشکار که شاهد بر خوبی تو اند، در آن در پرواز است.

عزیزم

آنقدر خوب و مهربانی که هیچ کدام از این ها را از من دریغ نمی کنی، با اینکه می دانی من هیچ چیز برای جبران محبت های تو ندارم......

چقدر بزرگواری بهترین مهربانم........

+ نوشته شده در  سه شنبه 23 فروردین1390ساعت 17:8  توسط ارکان  | 

• مراحل و قوانین سخن با خدا An honest desire to turn your frustration and pain o

Just talk. Don't worry about being articulate or trying to include a bunch of "Oh, Lord" and "Thou Savior" phrases. Just talk. Tell Him how you feel. Put it in plain English.

  1. 2

"Help!" can be the most powerful, one-word prayer you can offer up. If you want the longer version, when you are lost and your heart is full of pain, just let it out: "Lord, please help me."

  1. 3

Don't be afraid to yell at God. There have been times when I've been fed up and wanted to spit nails. I've walked around my house yelling (and, yes, cursing, though I'm not endorsing it) and letting God know just how fed up and ticked off I was, how it wasn't fair, and how I wasn't going to take it anymore, until my dogs ran for cover.

The point is that it's honest. When you're tired or angry, tell God. He's tough. He can take it.

  1. 4

Just listen. Prayer doesn't have to be about talking God's ear off. Just sit quietly and let God have a chance to talk to you.

  1. 5

Ask a friend to pray with you. A caring friend is even better, because they can sympathize with your struggle.

  1. 6

Don't be discouraged. God isn't a vending machine into which you put a coin and can expect a mini-miracle to pop out. He listens, but He acts in His own sweet time. So, just turn it over to God and trust that He does know what He is doing

.

+ نوشته شده در  سه شنبه 23 فروردین1390ساعت 17:7  توسط ارکان  | 

یک سال آزگار گذشت و ندیدمت

یک سال آزگار گذشت و ندیدمت

قرنی گذشت انگار و ندیدمت

گیرم برای ولد ناخلف سوگ تولدی

سوگ من قد کشیده به اندازه ی ندیدنت

زین پس لحظه لحظه زندگی ام میلاد اوست

یک لحظه ی دیگر اگر حتی نبینمت

سازی گر بسازم زین پس برای عشق

یک نت کم  دارد اگر بازهم نبینمت

این قصه ختم به خیر نمی شود ای یار

بازهم بخواهی بگویی نمی بینمت

پارسال چنین روزی بود، آری

گفتند به قلب خسته ام دگر نمی بینمت

یک سال آزگار گذشت و ندیدمت

قرنی گذشت انگار و ندیدمت....

راز

امروز سالگرد ....این رو برا اون سرودم....

+ نوشته شده در  سه شنبه 23 فروردین1390ساعت 17:7  توسط ارکان  | 

جای خالی تو

هیچکس نفهمید آنگاه که در جای خالی تو پای گذاشتم سقوط کردم…..

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 23 فروردین1390ساعت 17:6  توسط ارکان  | 

به تو عادت کرده بودم

به تو عادت کرده بودم اي به من نزديک تر از من اي حضورم از تو تازه اي نگاهم از تو روشن به تو عادت کرده بودم مثل گلبرگي به شبنم مثل عاشقي به غربت مثل مجروحي به مرهم لحظه در لحظه عذابه لحظه هاي من بي تو تجربه کردن مرگه زندگي کردن بي تو من که در گريزم از من به تو عادت کرده بودم از سکوت و گريه شب به تو حجرت کرده بودم با گل و سنگ و ستاره از تو صحبت کرده بودم خلوت خاطره هامو با تو قسمت کرده بودم خونه لبريز سکوته خونه از خاطره خالي من پر از ميل زوالم عشق من تو در چه حالي

 

نیمه شب آواره وبی حس وحال...درسرم سودای جامی بی زوال پرسه ای آغاز کردیم در خیال...دل به یاد آورد ایام وصال از جدایی یک دو سالی می گذشت...یک دو سال ازعمررفت وبرنگشت دل به یاد آورد اول بار را...خاطرات اولین دیدار را آن نظربازی و آن اسراررا...آن دو چشم مست آهووار را همچو رازی مبهم و سر بسته بود...چون من از تکرار او هم خسته بود آمد و هم آشیان شد با من او...هم نشین و هم زبان شد با من او دامنش شد خوابگاه خستگی...اینچنین آغاز شد دلبستگی وای از آن شب زنده داری تا سحر...وای از آن عمری که با او شد بسر مست او بودم زدنیا بی خبر...دم به دم این عشق می شد

  •  

    دم به دم این عشق می شد بیشتر آمد و در خلوتم دمساز شد...گفتگوها بین ما آغاز شد

  •  

    گفتی که چو خورشید زنم سوی تو پر چو ماه میکشم از پنجره سر افسوس که خورشید شدی وقت غروب اندوه که ماه شدی وقت سحر

  •  

    يكي در آرزوي ديدن توست،يكي در حسرت بوسيدن توست،ولي من ساده و بي ادعايم ، تمام هستي ام خنديدن توست

  •  

    ميتوني نگاهم نكني اما نميتوني جلو چشامو بگيري . ميتوني بگي دوستت ندارم اما نميتوني بگي دوستم نداشته باش . ميتوني از پيشم بري اما نميتوني بگي دنبالم نيا . پس نگاهت ميكنم ، دوستت دارم ،تا ابد به دنبالت ميام  

  •  

    زندگي دفتري از خاطرهاست يك نفر در دل شب يك نفر در دل خاك يك نفر همدم خوشبختي هاست يك نفر همسفر سختي هاست چشم تا باز كنيم عمرمان مي گذرد ما همه همسفريم پس بیایم باهم مهربونتر باشیم

  • به چه مانند کنم حالت چشمان ترا ؟ به غزلهای نوازشگر حافظ در شب ؟ یا به الماس سیاهی که بشویندش در جام شراب ؟ به چه مانند کنم؟؟؟

  • + نوشته شده در  یکشنبه 31 مرداد1389ساعت 10:16  توسط ارکان  | 

    سهراب .... ماندگار شد ....

    سهراب سپهري نقاش و شاعر، 15 مهرماه سال 1307 در كاشان متولد شد.
    خود سهراب ميگويد :
    ... مادرم ميداند كه من روز چهاردهم مهر به دنيا آمده ام. درست سر ساعت 12. مادرم صداي اذان را ميشنديده است... (هنوز در سفرم - صفحه 9)

    پدر سهراب، اسدالله سپهري، كارمند اداره پست و تلگراف كاشان، اهل ذوق و هنر.
    وقتي سهراب خردسال بود، پدر به بيماري فلج مبتلا شد.
    ... كوچك بودم كه پدرم بيمار شد و تا پايان زندگي بيمار ماند. پدرم تلگرافچي بود. در طراحي دست داشت. خوش خط بود. تار مينواخت. او مرا به نقاشي عادت داد... (هنوز در سفرم - صفحه 10)
    درگذشت پدر در سال 1341

    مادر سهراب، ماه جبين، اهل شعر و ادب كه در خرداد سال 1373 درگذشت.
    تنها برادر سهراب، منوچهر در سال 1369 درگذشت. خواهران سهراب : همايوندخت، پريدخت و پروانه.
    محل تولد سهراب باغ بزرگي در محله دروازه عطا بود.
    سهراب از محل تولدش چنين ميگويد :
    ... خانه، بزرگ بود. باغ بود و همه جور درخت داشت. براي يادگرفتن، وسعت خوبي بود. خانه ما همسايه صحرا بود . تمام روياهايم به بيابان راه داشت... (هنوز در سفرم - صفحه 10)

    سال 1312، ورود به دبستان خيام (مدرس) كاشان.
    ... مدرسه، خوابهاي مرا قيچي كرده بود . نماز مرا شكسته بود . مدرسه، عروسك مرا رنجانده بود . روز ورود، يادم نخواهد رفت : مرا از ميان بازيهايم ربودند و به كابوس مدرسه بردند . خودم را تنها ديدم و غريب ... از آن پس و هربار دلهره بود كه به جاي من راهي مدرسه ميشد.... (اتاق آبي - صفحه 33)
    ... در دبستان، ما را براي نماز به مسجد ميبردند. روزي در مسجد بسته بود . بقال سر گذر گفت : نماز را روي بام مسجد بخوانيد تا چند متر به خدا نزديكتر باشيد.
    مذهب شوخي سنگيني بود كه محيط با من كرد و من سالها مذهبي ماندم.
    بي آنكه خدايي داشته باشم ... (هنوز در سفرم)

    سهراب از معلم كلاس اولش چنين ميگويد :
    ... آدمي بي رويا بود. پيدا بود كه زنجره را نميفهمد. در پيش او خيالات من چروك ميخورد...

    خرداد سال 1319 ، پايان دوره شش ساله ابتدايي.
    ... دبستان را كه تمام كردم، تابستان را در كارخانه ريسندگي كاشان كار گرفتم. يكي دو ماه كارگر كارخانه شدم . نميدانم تابستان چه سالي، ملخ به شهر ما هجوم آورد . زيانها رساند . من مامور مبارزه با ملخ در يكي از آباديها شدم. راستش، حتي براي كشتن يك ملخ نقشه نكشيدم. اگر محصول را ميخوردند، پيدا بود كه گرسنه اند. وقتي ميان مزارع راه ميرفتم، سعي ميكردم پا روي ملخها نگذارم.... (هنوز در سفرم)

    مهرماه همان سال، آغاز تحصيل در دوره متوسطه در دبيرستان پهلوي كاشان.
    ... در دبيرستان، نقاشي كار جدي تري شد. زنگ نقاشي، نقطه روشني در تاريكي هفته بود... (هنوز در سفرم - صفحه 12)
    از دوستان اين دوره : محمود فيلسوفي و احمد مديحي
    سال 1320، سهراب و خانواده به خانه اي در محله سرپله كاشان نقل مكان كردند.
    سال 1322، پس از پايان دوره اول متوسطه، به تهران آمد و در دانشسراي مقدماتي شبانه روزي تهران ثبت نام كرد.
    ... در چنين شهري [كاشان]، ما به آگاهي نميرسيديم. اهل سنجش نميشديم. در حساسيت خود شناور بوديم. دل ميباختيم. شيفته ميشديم و آنچه مياندوختيم، پيروزي تجربه بود. آمدم تهران و رفتم دانشسراي مقدماتي. به شهر بزرگي آمده بودم. اما امكان رشد چندان نبود... (هنوز در سفرم- صفحه 12)
    سال 1324 دوره دوساله دانشسراي مقدماتي به پايان رسيد و سهراب به كاشان بازگشت.
    ... دوران دگرگوني آغاز ميشد. سال 1945 بود. فراغت در كف بود. فرصت تامل به دست آمده بود. زمينه براي تكانهاي دلپذير فراهم ميشد... (هنوز در سفرم)

    آذرماه سال 1325 به پيشنهاد مشفق كاشاني (عباس كي منش متولد 1304) در اداره فرهنگ (آموزش و پرورش) كاشان استخدام شد.
    ... شعرهاي مشفق را خوانده بودم ولي خودش را نديده بودم. مشفق دست مرا گرفت و به راه نوشتن كشيد. الفباي شاعري را او به من آموخت... (هنوز در سفرم)
    سال 1326 و در سن نوزده سالگي، منظومه اي عاشقانه و لطيف از سهراب، با نام "در كنار چمن يا آرامگاه عشق" در 26 صفحه منتشر شد.
    ...دل به كف عشق هر آنكس سپرد
    جان به در از وادي محنت نبرد
    زندگي افسانه محنت فزاست
    زندگي يك بي سر و ته ماجراست
    غير غم و محنت و اندوه و رنج
    نيست در اين كهنه سراي سپنج...

    مشفق كاشاني مقدمه كوتاهي در اين كتاب نوشته است.
    سهراب بعدها، هيچگاه از اين سروده ها ياد نميكرد.

    سال 1327، هنگامي كه سهراب در تپه هاي اطراف قمصر مشغول نقاشي بود، با منصور شيباني كه در آن سالها دانشجوي نقاشي دانشكده هنرهاي زيبا بود، آشنا شد. اين برخورد، سهراب را دگرگون كرد.
    ... آنروز، شيباني چيرها گفت. از هنر حرفها زد. ون گوگ را نشان داد. من در گيجي دلپذيري بودم. هرچه ميشنيدم، تازه بود و هرچه ميديدم غرابت داشت.
    شب كه به خانه بر ميگشتم، من آدمي ديگر بودم. طعم يك استحاله را تا انتهاي خواب در دهان داشتم... (هنوز در سفرم)

    شهريور ماه همان سال، استعفا از اداره فرهنگ كاشان.
    مهرماه، به همراه خانواده جهت تحصيل در دانشكده هنرهاي زيبا در رشته نقاشي به تهران ميايد.
    در خلال اين سالها، سهراب بارها به ديدار نميا يوشيج ميرفت.

    در سال 1330 مجموعه شعر "مرگ رنگ" منتشر گرديد. برخي از اشعار موجود در اين مجموعه بعدها با تغييراتي در "هشت كتاب" تجديد چاپ شد.
    بخشهايي حذف شده از " مرگ رنگ " :
    ... جهان آسوده خوابيده است،
    فروبسته است وحشت در به روي هر تكان، هر بانگ
    چنان كه من به روي خويش ...


    سال 1332، پايان دوره نقاشي دانشكده هنرهاي زيبا و دريافت مدرك ليسانس و دريافت مدال درجه اول فرهنگ از شاه.
    ... در كاخ مرمر شاه از او پرسيد : به نظر شما نقاشي هاي اين اتاق خوب است ؟
    سهراب جواب داد : خير قربان
    و شاه زير لب گفت : خودم حدس ميزدم. ...
    (مرغ مهاجر صفحه 67)

    اواخر سال 1332، دومين مجموعه شعر سهراب با عنوان "زندگي خوابها" با طراحي جلد خود او و با كاغذي ارزان قيمت در 63 صفحه منتشر شد.

    تا سال 1336، چندين شعر سهراب و ترجمه هايي از اشعار شاعران خارجي در نشريات آن زمان به چاپ رسيد.
    در مردادماه 1336 از راه زميني به پاريس و لندن جهت نام نويسي در مدرسه هنرهاي زيباي پاريس در رشته ليتوگرافي سفر ميكند.

    فروردين ماه سال 1337، شركت در نخستين بي ينال تهران
    خرداد همان سال شركت در بي ينال ونيز و پس از دو ماه اقامت در ايتاليا به ايران باز ميگردد.

    در سال 1339، ضمن شركت در دومين بي ينال تهران، موفق به دريافت جايزه اول هنرهاي زيبا گرديد.
    در همين سال، شخصي علاقه مند به نقاشيهاي سهراب، همه تابلوهايش را يكجا خريد تا مقدمات سفر سهراب به ژاپن فراهم شود.
    مرداد اين سال، سهراب به توكيو سفر ميكند و درآنجا فنون حكاكي روي چوب را مياموزد.

    سهراب در يادداشتهاي سفر ژاپن چنين مينويسد :
    ... از پدرم نامه اي داشتم. در آن اشاره اي به حال خودش و ديگر پيوندان و آنگاه سخن از زيبايي خانه نو و ايوان پهن آن و روزهاي روشن و آفتابي تهران و سرانجام آرزوي پيشرفت من در هنر.
    و اندوهي چه گران رو كرد : نكند چشم و چراغ خانواده خود شده باشم...


    در آخرين روزهاي اسفند سال 1339 به دهلي سفر ميكند.
    پس از اقامتي دوهفته اي در هند به تهران باز ميگردد.
    در اواخر اين سال، سهراب و خانواده اش به خانه اي در خيابان گيشا، خيابان بيست و چهارم نقل مكان ميكند.
    در همين سال در ساخت يك فيلم كوتاه تبليغاتي انيميشن، با فروغ فرخزاد همكاري نمود.
    تيرماه سال 1341، فوت پدر سهراب
    ... وقتي كه پدرم مرد، نوشتم : پاسبانها همه شاعر بودند.
    حضور فاجعه، آني دنيا را تلطيف كرده بود. فاجعه آن طرف سكه بود وگرنه من ميدانستم و ميدانم كه پاسبانها شاعر نيستند. در تاريكي آنقدر مانده ام كه از روشني حرف بزنم ...


    تا سال 1343 تعدادي از آثار نقاشي سهراب در كشورهاي ايران، فرانسه، سوئيس، فلسطين و برزيل به نمايش درآمد.
    فروردين سال 1343، سفر به هند و ديدار از دهلي و كشمير و در راه بازگشت در پاكستان، بازديد از لاهور و پيشاور و در افغانستان، بازديد از كابل.
    در آبانماه اين سال، پس از بازگشت به ايران طراحي صحنه يك نمايش به كارگرداني خانم خجسته كيا را انجام داد.
    منظومه "صداي پاي آب" در تابستان همين سال در روستاي چنار آفريده ميشود.

    تا سال 1348 ضمن سفر به كشورهاي آلمان، انگليس، فرانسه، هلند، ايتاليا و اتريش، آثار نقاشي او در نمايشگاههاي متعددي به نمايش درآمد.
    سال 1349، سفر به آمريكا و اقامت در لانگ آيلند و پس از 7 ماه اقامت در نيويورك، به ايران باز ميگردد.
    سال 1351 برگذاري نمايشگاههاي متعدد در پاريس و ايران.

    تا سال 1357، چندين نمايشگاه از آثار نقاشي سهراب در سوئيس، مصر و يونان برگذار گرديد.

    سال 1358، آغاز ناراحتي جسمي و آشكار شدن علائم سرطان خون.
    ديماه همان سال جهت درمان به انگلستان سفر ميكند و اسفندماه به ايران باز ميگردد.

    سال 1359... اول ارديبهشت... ساعت 6 بعد ازظهر، بيمارستان پارس تهران ...
    فرداي آن روز با همراهي چند تن از اقوام و دوستش محمود فيلسوفي، صحن امامزاده سلطان علي، روستاي مشهد اردهال واقع در اطراف كاشان مييزبان ابدي سهراب گرديد.
    آرامگاهش در ابتدا با قطعه آجر فيروزه اي رنگ مشخص بود و سپس سنگ نبشته اي از هنرمند معاصر، رضا مافي با قطعه شعري از سهراب جايگزين شد:
    به سراغ من اگر مياييد
    نرم و آهسته بياييد
    مبادا كه ترك بردارد
    چيني نازك تنهايي من

    ... كاشان تنها جايي است كه به من آرامش ميدهد و ميدانم كه سرانجام در آنجا ماندگار خواهم شد...

    و سهراب .... ماندگار شد ....

    + نوشته شده در  سه شنبه 21 اردیبهشت1389ساعت 3:2  توسط ارکان  | 

             

       من پرواز كرده ام
                             از بام هاي دنيا
                                          تا دام هاي دنيا ...


    -.- : کاش برای هیچ چیز فرصتی تعیین نمی شد !!!
             فرصتم داره تموم ميشه  ...

    منبع:winter61.blogfa.com

     

    + نوشته شده در  سه شنبه 21 اردیبهشت1389ساعت 2:52  توسط ارکان  | 

    بار دیگر شهری که دوست می داشتم

    .. از آن خنده هاي كودكانه كه داشتيم و زيور زندگي بي آرام ما بود .
    اينك جنبشي نا محسوس بر لب هاي خشك من برجاي نمانده است .
    بگذار به شهري باز گردم كه نخستين
                          خنديدن هاي شادمانه را به من آموخت     
                                                                          و نخستين گريستن هاي گودكانه را ،‌
    شهري كه مرا به خويش مي خواند
              همچنان كه فانوس فروش دوره گرد ،
                                                              كودكان مشتاق را ...
    + نوشته شده در  سه شنبه 21 اردیبهشت1389ساعت 2:51  توسط ارکان  | 

    قلب خسته

    تنهایی غم انگیزترین واژه ایست که لحظه به لحظه ی عمرم را با او سپری کرده ام. در تمام شب ٬چراغی نیست و ماه در وسعت بی انتهای آسمان خویش تنهاست و قلب من چون شبهای بی ستاره با شبهای غم انگیز تنهایی  و بیقراری و شبهای زنده داری خود نجواها دارم٬کجاست آن اهل دلی که شبی را با دل سوخته ما به صبح برساند و عشق و شادی را به یکباره با تمام حلاوت و شیرینی به وجودم سرازیز کند٬تا آسمان خزان زده نفسهایم را به دشتی از شقایقهای همیشه بهار ٬گره بزند.و من همچنان در انتظار ملکه سرزمین دل ٬تا مرا همراه خود به فراسوی ماه و ستارگان ببرد٬ تا کویر دلم را طراوت و سرسبزی دهد.اما باز دلم تنهاست و دوست دارم برایش بنویسم٬چون پر از دردم٬پر از رنج و نامردیهای زمانه ٬پر از دغدغه های روزگار.می نویسم که چگونه در تنهاییهایم به اشکهای همیشه همراهم به این لشکر زلال و زیبا که از ضمیری پاک متولد می شوند٬تا یاوران لحظات رنج و تنهایی من باشند٬پناه می برم.اما باز با این همه تنهایی در انتظار تو نشستم. ای عشق٬ای منجی جاودانه ٬ای همیشه ماندگار با من بمان برای همیشه٬چرا که با این همه تنهایی ٬تنها به امید وصالت تا آخرین روز حیات جاودانه خواهم زیست.زمانی که من را اندیشه ای جز مرگ نیست٬عشق تنها بهانه ایست برای دوباره زندگی کردنم...

     

                           همیشه ماندگار

     

     یاد تو بارها و بارها

    در ذهن ویرانم تداعی می شود

    یاد روزهای بارانی

    در زیر آلاچیق عشق٬

    و یاد شبهای پر ستاره

    که زیر نور کهکشان محبت ساکن بودیم

    و یاد آن حرفهای قشنگ که از جنس دلت بود

    با یاد تو به دوردست های خیال سفر می کنم

    و با یاد تو از غم ها فارق می شوم

    یاد تو بر این دل مجروح مرحم است

    یاد تو روح سبز زندگی را در کالبد وجودم زنده می سازد٬

    یاد تو تداوم بخش راه زندگیست٬

    و تو بدان اگر ابرها گریستن را فراموش کنند

    و پرنندگان هم پرواز کردن را

    ولی بدان که تو در خاطر خسته ام همیشه می مانی

    و چون گل سرخ و شقایق و پرستوی عاشق

    همیشه جاودان خواهی ماند

    ای تنهاترین بهانه برای زندگی٬هرگز از خاطرم نخواهی رفت٬

    و تو را چون خالق مهربان

    دوست دارم و می پرستم  ....   

     

                                

    تا جان دارم غم تو را غم خوارم

    بی جان غم عشق تو به کس نسپارم

    اگر روزی با تو به هم صحبت اوفتاد مرا

    دعا کنم که وصالت خجسته باد مرا           

                              

     

    خود را به که بسپارم وقتی که دلم تنگ است

    پیدا نکنم همدل ٬دلها همه از سنگ است

    گویا که این وادی٬نشانی از عشق نیست

    گر هست یک عاشق ٬آلوده به صد رنگ است

                                 

     

    عزیز یادی بکن از یار خسته   

    غبار دوریت بر من نشتسته

    دیگر تیری نزن بالی ندارم

    وجودم از غمت در هم شکسته

     

                                

     

    شب مهتابی چه خوش است برای دیدن یار

    اما چه کنم دیوار بلند است و نگاه ها بسیار...

     منبع:omidmotlagh.blogfa.com

    + نوشته شده در  سه شنبه 21 اردیبهشت1389ساعت 2:50  توسط ارکان  | 

    خاطرات

    چشمان زيبايت را دوست دارم٬اي تنهاترين بهانه براي زندگي٬اي که تمام خاطراتم در قلب سبز و زيبايت تداعي مي شود.امشب از آسمان نيلي دلم با تو سخن ميگويم و بارها نامت را به زبان مي آورم.ستارگان را همچون مرواريدهاي درخشان به تو تقديم مي کنم و همچون آهوي خسته به جنگل سبز چشمانت پناه خواهم آورد.از جنگل سبز چشمانت عبور مي کنم و عاشقانه به باغ دلت پناه مي آورم و وجود شقايقهاي سرخ را همچو ستارگان آسماني باور دارم و مانند نگين هاي درخشنده ٬رهسپار آسمان آبيت مي شوم.نازنين! امشب به سراغت خواهم آمد و ستارگان آسماني را همچو نگين هاي درخشنده در دستانت خواهم گذاشت.اي که همه وجودت هستي من است و اي کسي که همه خوبيهايت را در وجود خود احساس مي کنم و اين را بدان هميشه صداي مهربانت را در سبزه زار ذهنم تداعي خواهم کرد.امشب از جنگل سبز چشمانت خواهم گذشت و هميشه نگاه زيبايت را در اعماق قلبم زنده خواهم داشت و هر بار با ياد تو و به عشق تو از آن جنگل سبز و پهناور براي هميشه بوته اي از ياس به يادگار تو ٬در قلب خويش خواهم کاشت.اي تمام خاطرات من!با تمام وجود ٬گلبرگهاي ياس عشقت را آبياري خواهم کرد و تا ابد سرزمين عشقت را با ياد تو آباد خواهم ساخت٬و تا هميشه عاشقانه دوستت خواهم داشت و در آن تاريکي شب٬عاشقانه به تو مي انديشم و آرام و بي صدا به خواب هميشگي سفر خواهم کرد.

     

                              احساس

             تقصير دلم چيست اگر روي تو زيباست
            حاجت به بيان نيست که از روي تو پيداست
            من تشنه ي يک لحظه تماشاي تو هستم
           افسوس؛که يک لحظه تماشاي تو رؤياست...

     

                           اسیر عشق

        تو از دردي كه افتاد بر جانم چه مي داني
        دلم تنها تو را دارد ولي با او نمي ماني
        تمام سعي تو كتمان عشقت بود در حالي كه
        از چشمان مستت خوانده بودم راز پنهاني
        فقط يك لحظه آري با نگاهي اتفاق افتاد
        چرا عاقل كند كاري كه بازآرد پشيماني

     

                       دل غمدیده

            ديد تا من خسته و غمديده ام
            ياسمنهاي دلم را ناز كرد
           شب كه شد آرام توي گوش من
            گفت بايد تا سحر پرواز كرد....

     

                      هوای تو

          شبهايم با خاطرهاي تو رنگين شده

        سينه ام از عطر تو سنگين شده

          چه شد آن همه قول و قرار

        کردي عاشق مرا رفتي از ديار

        حال روز و شبها با ياد تو سر ميکنم

        گر چه رفتي٬ولي با خاطرات تو خود را آرام میکنم...

    منبع:omidmotlagh.blogfa.com

    + نوشته شده در  سه شنبه 21 اردیبهشت1389ساعت 2:49  توسط ارکان  | 

    زهر شیرین

    تو را من زهر شیرین خوانم ای عشق

    که نامی خوشتر از اینت ندانم

    اگر هر لحظه رنگ تازه گیری

    به غیر از زهر شیرینت ندانم

    تو زهری٬زهر گرم سینه سوزی

    تو شیرینی٬ که شور هستی از توست

    شراب جام خورشیدی که جان را

    نشاط از تو ٬غم از تو٬مستی از توست

    به آسانی مرا از من ربودی

    درون کوره غم آزمودی

    دلت آخر یه سرگردانی من سوخت

    نگاهم را به زیبایی گشودی

    همش گفتند دل از عشق بر گیر

    که نیرنگ است و افسون است و جادو

    ولی ما دل به او بستیم و دیدیم

    که او زهر است...اما نوش داروست

    چه غم دارم که این زهر تب آلود

    تنم را در جدایی می گدازد

    از آن شادم که در هنگامه درد

    غمی شیرین دلم را می نوازد

    اگر مرگم به نامردی نگیرد

    مرا مهر تو در دل جاودانی است

    اگر عمرم به ناکامی سر آید

    تو را دارم که مرگم زندگانی است...

     

     

                          خداحافظ

    خداحافظ گل مريم .گل مظلوم پر دردم

    نشد با اين تن زخمي به آغوش تو برگردم

    نشد تا بغض چشماتو به خواب قصه بسپارم

    از اين فصل سکوت و شب غم بارونو بردارم

    نمي دوني چه دلتنگم از اين خواب زمستوني

    تو که بيدار بيداري بگو از شب چي مي دوني...

    منبع:omidmotlagh.blogfa.com

     

    + نوشته شده در  سه شنبه 21 اردیبهشت1389ساعت 2:48  توسط ارکان  | 

    ...

    یک کاغذ سفید را ،

    هر چقدر هم که سفید و تمیز باشد

    کسی قاب نمی گیرد ،

    برای ماندگاری باید ؛

    حرفی برای گفتن داشت.

    در كوير سبز عشق ؛

    اين سخن از من بگير :

    مرگ تو مرگ من است

    پس تمنا مي كنم هزگز نمير

    اگه از تو ننوشتم

    فکر نکن سرم شلوغه


    توی زندگی یه وقتا

    تنهایی رمز عبوره


    اگه از چشات گذشتم

    فکر نکن عاشق نبودم


    مطمئن باش توی دنیا

    دل به تو سپرده بودم

    + نوشته شده در  سه شنبه 21 اردیبهشت1389ساعت 2:35  توسط ارکان  | 

    عشق تلخ

    عشق تلخ

     نیمه شب آواره و بی حس و حال در سرم سودای جامی بی زوال
    پرسه ای آغاز کردیم در خیالدل به یاد آورد ایام وصال
    از جدایی یک دو سالی می گذشتیک دو سال از عمر رفت و برنگشت
    دل به یاد آورد اول بار راخاطرات اولین دیدار را
    آن نظر بازی آن اسرار راآن دو چشم مست آهو وار را
    همچو رازی مبهم و سر بسته بودچون من از تکرار او هم خسته بود
    آمد و هم آشییان شد با من اوخسته جان بودم که جان شد با من او
    نا توان بود و توان شد با من اودامنش شد خوابگاه خستگی
    اینچنین آغاز شد دلبستگیوای از آن شب زنده داری تا سحر
    وای از آن عمری که با او شد به سرمست او بودم ز دنیا بیخبر
    دم به دم این عشق میشد بیشترآمد و در خلوتم دمساز شد
    گفتگو ها بین ما آغاز شدگفتمش در عشق پا بر جاست دل
    گرگشایی چشم دل، زیباست دلگر تو زورق بان شوی دریاست دل
    بی تو شام بی فرداست دلدل ز عشق روی تو حیران شده
    در پی عشق تو سرگردان شدهگفت در عشقت وفادارم بدان
    من تو را بس وفادارم بدانشوق وصلت را به سر دارم بدان
    چون تویی مخمور خمارم بدانبا تو شادی می شود غمهای من
    با تو زیبا میشود فردای منگفتمش عشقت به دل افزون شده
    دل ز جادوی رخت افسون شدهجز تو هر یادی به دل مدفون شده
    عالم از زیباییت مجنون شدهبر لبم گذاشت لب یعنی خموش
    طعم بوسه از سرم برد عقل و هوشدر سرم جز عشق او سودا نبود
    بهر کس جز او در این دل جا نبوددیده جز بر روی او بینا نبود
    همچو عشق من هیچ گل زیبا نبودخوبی او شهره آفاق بود
    در نجابت در نکویی طاق بودروزگار اما با ما وفا نداشت
    طاقت خوشبختی ما را نداشتپیش پای عشق ما سنگی گذاشت
    بیگمان از مرگ ما پروا نداشتآخر این قصه هجران بود و بس
    حسرت و رنج فراوان بود و بسیار ما را از جدایی غم نبود
    در غمش مجنون عاشق کم نبودبر سر پیمان خود محکم نبود
    سهم من از عشق جز ماتم نبودبا من دیوانخ پیمان ساده بست
    ساده ام ان عهد و پیمان را شکستبی خبر پیمان یاری را گسست
    این خبر ناگاه پشتم را شکستآن کبوتر عاقبت از بند رفت
    رفت و با دلدار دیگر عهد بستبا که گویم او که همخون من است
    خصم جان و تشنه خون من استبخت بد بین وصل او قسمت نشد
    این گدا مشمول آن رحمت نشدآن طلا حاصل به این قیمت نشد
    عاشقان را خوشدلی تقدیر نیستبا چنین تقدیر بد تدبیر نیست
    از غمش با دود و دم همدم شدمباده نوش غصه او من شدم
    مست و مخمور و خراب از غم شدمذره ذره آب شدم کم شدم
    آخر آتش زد دل دیوانه راسوخت بی پروا پر پروانه را
    عشق من از من گذشتی خوش گذربعد از این حتی تو اسمم را نبر
    خاطراتم را تو بیرون کن ز سردیشب از کف رفت فردا را نگر
    آخر این یکبار از من بشنو پندبر من و بر روزگارم دل مبند
    عاشقی را دیر فهمیدی چه سودعشق دیرین گسسته تار و پود
    گرچه آب رفته بازآید به رودماهی بیچاره اما مرده بود
    بعد از این هم آشیانت هر کس استباش با او یاد تو ما را بس است

    + نوشته شده در  شنبه 28 فروردین1389ساعت 1:18  توسط ارکان  | 

    غصه ...تنهایی

    ...من همونم که هميشه...

        ...غم وغصم بي شماره...

             ...اونيکه تنها ترين...

                  ... حتي سايه ام نداره...

                       ...اين منم که خوبيامو...

                             ...کسي هرگز نشناخته...

                                   ...اونکه در راه رفاقت...

      ...همه هستي شو باخته...

             ..هر رفيق راهي با من...

                    ...دوسه روزي همسفر بود...

                           ..ادعاي هر رفاقت...

                                ... واسه من چه زودگذربود...

                     ...هر کي بازمزمه عشق...

      ... دو سه روزي عاشقم شد...

                    ... عشق اون باعث زجر...

                                   ...همه دقايقم شد...

    + نوشته شده در  شنبه 28 فروردین1389ساعت 1:16  توسط ارکان  | 

    گفتمش...

    گفتمش در عشق پا برجاست دل گر گشایی چشم دل، زیباست دل
    گر تو ذورحمان شوی دریاست دل بی تو شام بی فرداست دل
    دل زعشق روی تو حیران شده در پی عشق تو سرگردان شده
    گفت در عشقت وفادارم بدان من تو را بس دوست میدارم بدان
    شوق وصلت را بسر دارم بدان چون تویی مخمور خمارم بدان
    با تو شادی می شود غم های من با تو زیبا می شود فردای من
    گفتمش عشقت به دل افزون شده دل زجادوی رخت افزون شده
    جز تو هر یادی به دل مدفون شده عالم از زیبایی ات مجنون شده
    بر لبم بگذاشت لب یعنی خموش طعمه بوسه از سرم برد عقل و هوش
    در سرم جز عشق او سودا نبود بهر کس جز او در این دل جا نبود
    دیده جز بر روی او بینا نبود همچو عشق من هیچ گل زیبا نبود
    خوبی او شهره آفاق بود در نجابت در نکوهی طاق بود
    روزگار اما وفا با ما نداشت طاقت خوشبختی ما را نداشت
    پیش پای عشق ما سنگی گذاشت بی گمان از مرگ ما پروا نداشت
    آخر این قصه هجران بود و بس حسرت و رنج فراوان بود و بس
    یار ما را از جدایی غم نبود در غمش مجنون عاشق کم نبود
    بر سر پیمان خود محکم نبود سهم من از عشق جز ماتم نبود
    با من دیوانه پیمان ساده بست ساده هم آن عهد و پیمان را شکست
    بی خبر پیمان یاری را گسست این خبر ناگاه پشتم را شکست
    آن کبوتر عاقبت از بند رست رفت و با دلدار دیگر عهد بست
    با که گویم او که هم خون من است خصم جان و تشنه خون من است
    بخت بد بین وصل او قسمت نشد این گدا مشمول آن رحمت نشد
    آن طلا حاصل به این قیمت نشد عاشقان را خوش دلی تقدیر نیست
    با چنین تقدیر بد تدبیر نیست از غمش با دود و دم همدم شدم
    باده نوش غصه او من شدم مست و مخمور و خراب از غم شدم
    ذره ذره آب گشتم کم شدم آخر آتش زد دل دیوانه را
    سوخت بی پروا پر پروانه را عشق من از من گذشتی خوش گذر
    بعد از این حتی تو اسمم را نبر خاطراتم را تو بیرون کن زسر
    دیشب از کف رفت فردا را نگر آخر این یک بار از من بشنو پند
    بر منو بر روزگارم دل مبند عاشقی را دیر فهمیدی چه سود
    عشق دیرین گسسته تار و پود گرچه آب رفته باز آید به رود
    ماهی بیچاره اما مرده بود بعد از این هم آشیانت هر کس است
    باش با او یاد تو ما را بس است

     
    + نوشته شده در  شنبه 28 فروردین1389ساعت 0:54  توسط ارکان  | 

    شاملو

    عكس تصویر تصاویر پیچك ، بهاربيست Www.bahar22.com

    + نوشته شده در  سه شنبه 24 فروردین1389ساعت 3:14  توسط ارکان  | 

     
    همراه اول شارژ
    اوقات شرعی